چقد زود میگذره!ی سال کامل خونه بودم ولی هرچی ب پشت سرم نگا میکنم چیزی یادم نمیاد.انگار همین دیروز بود ک وسایلموجمع کردم و گفتم میرم مرخصی تا یه سال دگ.بااینکه ساعت کاریم زیاد نیس ولی همون صبح تاظهر سرکار خیلی خیلی سخت میگذره..خیلی دلم تنگ میشهخیلی فکرم پیششهخیلی استرسشو دارمخیلی غصه میخورم ک مجبورم تنهاش بزارم.ب فکر استعفا افتادم ولی درنهایت بعد کلی سروکله زدن با احساسم و منطقم، تصمیم بر این شد ک کارم رو ادامه بدم...بخاطر آینده پسرم..سخت ترین تصمیم زندگیم رو تا الان گرفتمامیدوارم وقتی بزرگ شد پیشرفت ها و حال خوبش رو ک ب چشمم دیدم، بتونم ی لبخند بزنم و بگم می ارزید ب اونهمه دلتنگی و استرس و غصه :)
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل باقریان
تاريخ: يکشنبه
14 مرداد
1403 ساعت: 17:09